X
تبلیغات
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...
تاريخ : سی و یکم اردیبهشت 1392 | 10:19 قبل از ظهر | نویسنده : چکاوک...
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام، بنشین تماشایت کنم

الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم
گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم

بنشین که با من هر نظر، با چشم دل، با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر، از روی زیبایت کنم

تا کهکشان، تا بی نشان، بازو به بازویت دهم
با همزمانی، همدلی، جان را هم آوایت کنم

ای عطر و نور توامان یک دم اگر یابم امان
در شعری از رنگین کمان بانوی رویایت کنم

بانوی رویاهای من، خورشید دنیاهای من
امید فرداهای من، تا کی تمنایت کنم؟

فریدون مشیری



ادامه مطلب
تاريخ : چهارم خرداد 1392 | 9:54 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
روزی ...
راز دلم را با بوسه ای زیر باران

بر لبت خواهم نوشت



ادامه مطلب
تاريخ : چهارم خرداد 1392 | 11:34 قبل از ظهر | نویسنده : چکاوک...

دکترها نیز مرا جواب کردند

هیچکس علت بی خوابی ام را نفهمید

هیچکس ندانست

شبها

یاد "تـــــــــــــــــو"

هر شب از سقف اتاقم ، چکه می کند



ادامه مطلب
تاريخ : دوم خرداد 1392 | 10:3 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
قلمم آب میشود
از داغی
عاشقانه های مکرری
که برایت
می نویسم…



ادامه مطلب
تاريخ : سی ام اردیبهشت 1392 | 9:38 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
دست همیشه برای زدن نیست ....
کار دست همیشه مشت شدن نیست .....

دست که فقط برای این کار ها نیست .....

گاهی دست میبخشد .....

نوازش میکند ..... احساس را منتقل میکند .....

گاهی چشمها به سوی دست توست .....

دستت را دست کم نگیر ........



ادامه مطلب
تاريخ : بیست و هفتم اردیبهشت 1392 | 9:5 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
دل‌ من محکمه ایست

که به من می‌گوید :

همه را دوست بدار،

به همه خوبی‌ کن،

و اگر بد دیدی،

دل‌ به دریای محبت بزن و بخشش کن

.



ادامه مطلب
تاريخ : بیست و هفتم اردیبهشت 1392 | 11:38 قبل از ظهر | نویسنده : چکاوک...

نیما یوشیج در جشن یك سالگی تولد فرزندش نوشت ...

پسرم ...

یك بهار، یك تابستان ، یك پاییز و یك زمستان را دیدی ...

از این پس .... همه چیز ِ جهان ....تكراریست ...

همه چیز ...... جز مهربانی ...



ادامه مطلب
تاريخ : بیست و پنجم اردیبهشت 1392 | 1:0 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی
اره بازم منم همون دیوونه همیشگی

فدای مهربونیات چه می كنی با سرنوشت؟
دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پرغمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم كمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون

فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی میکشم

حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم...

مریم حیدر زاده





ادامه مطلب
تاريخ : بیست و چهارم اردیبهشت 1392 | 9:51 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
تاريخ : بیست و چهارم اردیبهشت 1392 | 1:5 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
ا ز ایـــنـــکه بــگــویـــــم : " دوســـتـــت دارم "
هـرگـــز خـجــالــت نــمیکــشم

بـرخـی واژه های کـوچـک

بـه اندازه ی یـک انـــفـــجـــــــار بــزرگـ

تـا ثـیـر گـذارنـد...



ادامه مطلب
تاريخ : بیست و سوم اردیبهشت 1392 | 9:45 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
دلم تنهایی میخواهد
از نوعِ دو نفره اش
از آن تنهایی ها که گوشی را برداری
بگویم کجایی؟ چه میکنی؟
بگویی خانه و هیچ کار
بگویم آماده باش می آیم با هم قدم زنان به یک کافه برویم
بی چون و چرا گوشی را بگذاری و مشغولِ آماده شدن بشی
بیایی... دستم را بگیری چیزی نگویی
سکوت باشد میانمان
به کافه برویم... یک میزِ دو نفره ی کوچک انتخاب کنی
بگویی
چای یا قهوه ؟
و بی آنکه منتظرِ جوابم باشی زیرِ لب بگویی
چای
.
بنشینیم رو به رویِ هم
بی هیچ حرفی دستانم را بگیری
نگاهم کنی
نگاهم را بدزدم
بخندم
بخندی
بمانم
ب.م.ا.ن.ی



ادامه مطلب
تاريخ : بیست و سوم اردیبهشت 1392 | 1:9 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...

هر شب به تو با عشق و طرب می‌گذرد

بر من زغمت به تاب و تب می‌گذرد

.

تو خفته به استراحت و بی تو مرا 

تا صبح ندانی که چه شب می‌گذرد...

هاتف اصفهانی




ادامه مطلب
تاريخ : بیست و یکم اردیبهشت 1392 | 9:53 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﭼﻪ ﺭﺍﺯﻳﺴﺖ ﺑﻴﻦ ﺩﻝ ﻭ ﺩﺳﺘﻢ !
ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻓﺖ ﺑﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻢ !



ادامه مطلب
تاريخ : بیست و یکم اردیبهشت 1392 | 9:44 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم
تقصیر باران نیست...می گویند: بی تابم...!

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی
طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم



ادامه مطلب
تاريخ : بیستم اردیبهشت 1392 | 8:48 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
به دل دل کردنِ
آخرین برگ خزانی سوگند

تو را

دوست خواهم داشت

تا آخرین بوسه

در ملأ عام باران ها



ادامه مطلب
تاريخ : نوزدهم اردیبهشت 1392 | 9:20 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
دوست دارم سنگ باشم
بی صدا و بی ترانه
تا بگویم راز خود را
در سکوتی عاشقانه
دوست دارم موج باشم
در دل دریا خروشان
سر به روی ساحل غم
در پی دیدار باران...



ادامه مطلب
تاريخ : نوزدهم اردیبهشت 1392 | 1:10 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
احساس قشنگیه وقتی بدونی یکی دوستت داره،
احساس قشنگیه وقتی بدونی یکی دلش برات تنگ شده
اما قشنگترین احساس وقتیه
 که بدونی یکی هرگز تورو فراموش نمیکنه!



ادامه مطلب
تاريخ : نوزدهم اردیبهشت 1392 | 1:4 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
تو آن ستاره ی منی
 که گر شبی ز کلبه ام گذر کنی
از شوق روی ماه تو صدای خنده ی دلم



ادامه مطلب
تاريخ : هجدهم اردیبهشت 1392 | 9:38 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...

دیالوگ ماندگار پرویز پرستویی در فیلم مارمولک :

شاید درهای زندان به روی شما بسته باشد
اما درهای رحمت خداوند همیشه به روی شما باز است ...
و این قدر به فكر راه های دررو نباشید ... !!
خدا كه فقط متعلق به آدم های خوب نیست
خدا، خدای آدم های خلافكار هم هست
فقط خود خداست كه بین بندگانش فرقی نمیگذارد
او: اند ِ لطافت
اند ِ‌ بخشش
اند ِ بیخیال شدن
اند ِ چشم پوشی و رفاقت است ...



ادامه مطلب
تاريخ : هفدهم اردیبهشت 1392 | 9:32 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
آدم باید یک " تو " داشته باشه ؛
که هر وقت از همه چی خسته و نا امید بود ،

بهش بگه :

مهم اینه که تو هستی !

بی خیال دنیا ... !



ادامه مطلب
تاريخ : پانزدهم اردیبهشت 1392 | 9:15 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...


ما آدم ها مشکل بینایی داریم،
هرکس به ما زیاد نزدیک شود، دیگر دیده نمی شود...



ادامه مطلب
تاريخ : چهاردهم اردیبهشت 1392 | 9:23 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
تاريخ : سیزدهم اردیبهشت 1392 | 9:9 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
عشق...
یافتن یك فرد كامل نیست
بلكه شناخت كامل یك انسان معمولی است....



ادامه مطلب
تاريخ : نهم اردیبهشت 1392 | 9:54 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
عـاشـق کـه میشوی...
مـواظب خـودت بـاش ،

شبهـای بـاقیمـانـده عمـرت ،

بـه ایـن سادگیــها ،

صبـح نخواهنـد شـد......!!!




ادامه مطلب
تاريخ : نهم اردیبهشت 1392 | 1:12 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
تاريخ : نهم اردیبهشت 1392 | 1:5 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
گناهانم را دوست دارم!
بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام،
می دانی چرا ؟!
آن ها واقعی ترین انتخاب های منند...!



ادامه مطلب
تاريخ : هشتم اردیبهشت 1392 | 9:17 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
در مسیر جاده
درسنی که باید همراه داشته باشم
.
.
.
چه تنها
چه تنها
چه تنها
وغریبم من



ادامه مطلب
تاريخ : هفتم اردیبهشت 1392 | 9:35 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
تاريخ : ششم اردیبهشت 1392 | 9:27 قبل از ظهر | نویسنده : چکاوک...

یـّــه روز
پـّشـّیـّمـّون مـّیـّشـّی
وقـّتـّی دیـگـّه کـّسـّی
نـّصـّفـّه شـّب،
پـّــشـّت یـّک دنـّیـّا سـّـیـّـم…
دلـّش واسـّه خـّنـّده هـّات نـّلـّرزه...


ادامه مطلب
تاريخ : پنجم اردیبهشت 1392 | 7:19 بعد از ظهر | نویسنده : چکاوک...
دلم بـرای کسی تنگ است
کـه چشمهای قشنگش را
بـه عمق آبی دریا می دوخت
و شعرهای قشنگی
چـون پـرواز پـرنده ها می خـواند
دلم بـرای کسی تنگ است
کسی کـه خالی وجـودم را از خـود پـر می کرد
و پـری دلم را بـا وجـود خـود خـالی
دلم بـرای تو تنگ است....



ادامه مطلب
  • بک لینک
  • سمفونی